قاسم به شهر بصره رفت. یک قرآن داشت و یک انگشتر. داخل میدان بین کارگرها براى کار می ایستاد. یک روز در هفته کار مى کرد و با پول آن، هفته را مى گذراند. 🔸یک نفر آمد تا ببردش سر کار. قاسم گفت: من قبول مى کنم به شرطى که وقتِ نماز مال خودم باشد […]
قاسم به شهر بصره رفت. یک قرآن داشت و یک انگشتر. داخل میدان بین کارگرها براى کار می ایستاد. یک روز در هفته کار مى کرد و با پول آن، هفته را مى گذراند.
🔸یک نفر آمد تا ببردش سر کار. قاسم گفت: من قبول مى کنم به شرطى که وقتِ نماز مال خودم باشد و در هفته هم یک روز بیشتر نمى آیم. گفت باشد کار ما این است که مى خواهیم یک دیوارى بکشیم.
🔹روز اول سر کار رفت ، صاحب کار از دور نگاه کرد دید قاسم عجیب دارد کار مى کند؛ گویا ملائکه دارند کمکش مى کنند. سرعت کار خیلی زیاد است. شب شد. با هم قرار گذاشته بودند مزد قاسم روزی یک دینار باشد اما طرف دو دینار درآورد بدهد. قاسم گفت نه ما قرارمان یک دینار بود. گفت فردا هم بیا گفت نه فردا نمى آیم.
🔸هفته بعد باز دنبالش رفت و یک روز در هفته برایش کار می کرد. این هم کارش را تعطیل مى کرد تا همین قاسم بیاید ولى قاسم را نمى شناخت.
این مطلب بدون برچسب می باشد.