۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » نکات کوتاه
  • 21 اکتبر 2017 - 8:50
  • 333 بازدید
داستان قاسم بن هارون الرشید (قسمت سوم)
داستان قاسم بن هارون الرشید (قسمت سوم)

داستان قاسم بن هارون الرشید (قسمت سوم)

‍ یکى چند هفته کار کرد و هفته بعدى رفت دنبالش دید نیست. از مردم پرسید که این جوانى که اینجا مى ‏نشست کجاست؟ گفتند در فلان خرابه بیمار است. به خرابه رفت دید روی زمین افتاده است. بلندش کرد و گفت چى شده؟ گفت من حالم خوب نیست و دارم از این دنیا مى‏ روم. […]

‍ یکى چند هفته کار کرد و هفته بعدى رفت دنبالش دید نیست. از مردم پرسید که این جوانى که اینجا مى ‏نشست کجاست؟
گفتند در فلان خرابه بیمار است.
به خرابه رفت دید روی زمین افتاده است. بلندش کرد و گفت چى شده؟ گفت من حالم خوب نیست و دارم از این دنیا مى‏ روم. گفت: بیا خانه ببرمت! تو به ما خدمت کردى.
🔸قاسم بیمار گفت: به شرطى که چیزى اگر خواستم خودم بگویم و چیزى براى من نیاورى.
گفت: باشد.
باز قاسم گفت یک شرط دیگر هم دارم که هر جا من مى‏ خواهم بنشینم. گفت باشد.
🔹صاحب کار به خانه بردش. همان دم در حیاط یک گلیمى بود قاسم همانجا نشست. تا ۳ روز که آنجا بود لب به غذا نزد.
یک روز قاسم گفت من تقاضایم از تو این است که وقتى من مردم یک طنابى به پاى من ببندى و دور این حیاط بگردانى و این جملات را بگویى که:
خدایا! قاسم بر خودش جنایت کرد تو به او رحم کن و…
🔸از این شخص قول گرفت این کار را بکند. لحظه ‏هاى آخر خودش را معرفی کرد. اول طرف خیلی ترسید اما جناب قاسم به او دلداری داد.
گفت به بغداد سراغ هارون الرشید مى‏ روى. این انگشتر را به هارون مى‏ دهى و به او مى‏ گویى صاحب انگشتر گفت که:
لاتَمُوتَنَّ عَلى غِفلَتِک فَاِنَّ الطَّریقَ بَعیدٌ بَعیدٌ
یعنی مواظب باش بر این حال غفلتی که داری نَمیری، که راه خیلی خیلی دور است.
🔹بعد هم وصیت کرد من را همینجا دفن کن و وصیت کرد مختصر وسائلی که دارد را به قبر کن بابت مزدش بدهد. بعد از مرگش او را دفن کرد و به بغداد رفت.
ادامه دارد…

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*