۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » نکات کوتاه
  • 10 مارس 2018 - 9:30
  • 439 بازدید
امام رضا علیه السلام
امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام

🔻روایت خیلی عجیبی در مورد امام رضا علیه السلام دیدم که قرائن صحت در متن آن زیاد است و مضمونش جالب است. 🔸در این روایت آمده که آقا امام رضا علیه‏ السلام در زمان ولیعهدی به مامون فرمودند: من می‏خواهم دارو استفاده کنم و یک هفته خارج از شهر طوس کنار فلان چشمه بروم و […]

🔻روایت خیلی عجیبی در مورد امام رضا علیه السلام دیدم که قرائن صحت در متن آن زیاد است و مضمونش جالب است.
🔸در این روایت آمده که آقا امام رضا علیه‏ السلام در زمان ولیعهدی به مامون فرمودند: من می‏خواهم دارو استفاده کنم و یک هفته خارج از شهر طوس کنار فلان چشمه بروم و چادر بزنم. تقاضایم این است که در این یک هفته کسی را دنبال من نفرستید؛ حتی یک نفر از ناحیه شما سراغ من نیاید و حتی نامه هم نفرستید؛ این یک هفته را می‏خواهم با خودم مشغول باشم.
🔹مأمون گفت: مانعی ندارد، ما این یک هفته کاری با شما نداریم اما شما ولیعهد هستید چاره‏ ای نیست از اینکه یک گروه محافظ همراه شما باشند. شما آنجا بروید محافظین هم بیرون از آن محدوده می مانند. حضرت قبول کردند و رفتند و دستور دادند کنار چشمه خیمه بزرگی زدند. عده ای هم که مأمور محافظت از حضرت بودند آن محدوده را احاطه کردند.
🔸حضرت یک نفر را درب خیمه گذاشتند و گفتند: شما اینجا باشید من به داخل خیمه می‏روم کسی با من کاری نداشته باشد. حضرت داخل خیمه رفتند و دو سه روز شد که از آن بیرون نیامدند.

🔻همان زمان حاکم مدینه به مأمون نامه داد که سه روز است علی بن موسی الرضا مدینه است و ما کارهایشان را زیر نظر گرفته ایم از کجا رفته کجا و… مأمون متحیر شد. روز چهارم و پنجم به بعد از مکه نامه رسید که علی بن موسی به مکه آمده و عمره به جا آورده و چه کار کرده است.
🔸روز هفتم، آن کسی که پای چادر مأمور بوده نقل می‏کند: دیدم مأمون آمد و سر و صدا بلند شد که کنار بروید، خلیفه دارند می‏ آیند! همان وقت آقا امام رضا علیه السلام از چادر بیرون آمدند. مأمون آمد و به من (مأمور چادر) گفت که ما را با پسر عمویم، تنها بگذار.
🔹مامور می گوید رفتم کنار اما می‏شنیدم که مأمون در حین صحبت، بلند بلند می‏خندید و می‏گفت که یا علی بن موسی الرضا از آن اسرار به من هم بگو و یک حرفش را به من یاد بده! از مکه و مدینه در مورد شما خبر داده‏ اند که شما آنجا بوده‏ ای. آقا فرمودند: این مطالبی که شما می‏گوئید راجع به حضرت خضر می‏شود گفت اما من یکی از افراد زیر مجموعه شما هستم. خلاصه حضرت با این تعابیر از جواب طفره می رفت و مأمون هم کیف می‌کرد و می‏خندید و می‏گفت: نه، شما از اولیاء خدا هستید به من یک چیزی یاد بدهید.
(راحه الأرواح السبزواری ؛ ص۲۲۶)

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*