حجت الاسلام والمسلمین شیخ جعفر ناصری اشاره: در اصل ملاقات با امام زمان عجاللهتعالیفرجهالشریف جای انکار و تردید نیست اما قبول بسیاری از ملاقاتهایی که نقل میشود مشکل است. یکی از ملاقاتهایی که آثار صحت و صدق از او آشکار است ملاقات علی بن ابراهیم مهزیار اهوازی است که نکات قابل توجهی در این دیدار […]
حجت الاسلام والمسلمین شیخ جعفر ناصری
اشاره:
در اصل ملاقات با امام زمان عجاللهتعالیفرجهالشریف جای انکار و تردید نیست اما قبول بسیاری از ملاقاتهایی که نقل میشود مشکل است. یکی از ملاقاتهایی که آثار صحت و صدق از او آشکار است ملاقات علی بن ابراهیم مهزیار اهوازی است که نکات قابل توجهی در این دیدار به چشم میخورد و اهل تحقیق را به صدق این ملاقات مطمئن میکند. با توجه به محدودیت مجال به برخی از نکات این تشرف اشارهای داریم:
عطش دیدار و طول طلب
نوزده سفر از اهواز با امکانات کم و سختی راه همراه قافله حجاج عازم نجف شدن و مدتی در کنار مرقد مطهر آقا امیرالمؤمنین علیه السلام منتظر زیارت حجت خدا بودن، در مسجد کوفه، مسجد سهله، عتبات عالیات ائمه عراق علیهم السلام لحظه به لحظه دعا کردن و درخواست ملاقات داشتن و بعد از سفر عراق عازم مدینه شدن و کنار روضه مطهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گریه کردن، انتظار کشیدن و بقیه مشاهد مشرفه در مدینه منوره را زیارت کردن تقاضای دیدار داشتن، بخشی از کار هر سفر علی بن مهزیار بوده و اینها همه قبل از هر سفر حج اتفاق میافتاد تا اینکه از لحظه احرام و ادامه کار از عمره تمتع در مسجدالحرام و خانه خدا و بعد این همه انتظار را به عرفات بردن و با دلی شکسته عازم مشعر شدن و سپس به سوی منی رهسپار گردیدن و دائم آن دلدار را جستجو کردن کار عشق است عشق؛ آنگاه برای اتمام اعمال حج به مکه برگشتن و جستجو کردن و با دلی شکسته مدتی را بعد از حج در مکه ماندن، آسان نیست؛ و بعد از حج بازگشتن و با دلی پر خون ناامیدانه به هر سو نگریستن؛ آن هم نه یک سفر نه دو سفر، نوزده سفر برای رسیدن به این فوز عظمی گذراندن حکایتی دارد شنیدنی.
روزنه امید
سفر آخر علی ابن مهزیار رو به پایان بود و به سمت ناامیدی و یأس پیش میرفت و چه زیباست که در عالم رؤیا او را بشارت دیدار میدهند که برای یک عاشق خسته به منزله حیاتی نو در کالبد بیجان او دمیدن است. اما طبیعی است که اولین ساعات حرکت در جستجوی معشوق و مطلوب است. باز همان سیر نجف، مسجد کوفه، مسجد سهله، مدینه، مکه، عرفات، مشعر، منی باز هم خبری نمیشود! علی بن مهزیار شب هنگام در مسجدالحرام بوده و از اینکه میگوید مسجدالحرام خلوت شده بود معلوم میشود که زمان حج گذشته بوده و حجاج غالباً به وطنهای خویش مراجعت کرده بودند، اما علی ابن مهزیار در طلب یار در آنجا میماند و در همه جا از یار جستجو میکند؛ که ناگهان با جوان زیبارویی رو به رو میشود که بوی عطر محبوب را از او استشمام میکند و آن جوان از علی بن مهزیار میپرسد که: مِنْ اینَ الرَّجل؟ در جواب میگوید: از اهوازم، از بین النهرین؛ باز میپرسد ابن حُضَین را میشناسی؟ در پاسخ میگوید: او را خواندند و دعوت حق را اجابت کرد. در ادامه جوان، سراغ وکیل اهواز را میگیرد که میگوید: جعفر بن حمدان حُضینی دعا میکند و طلب رحمت.
جوان از او میپرسد علامتی را که از امام عسگری علیه السلام داشتی چه کردی؟ پسر مهزیار انگشتری را از جیب خود بیرون میآورد که بر نگین آن نوشته بود یا الله یا محمد یا علی. و آن جوان با دیدن انگشتر و یاد امام عسگری علیه السلام چه گریهها سر میدهد، گریههای بیدلانه. این قسمت از ملاقات ابن مهزیار با این جوان، حکایت از آن دارد که امام عسگری علیه السلام وعده این دیدار را به ابن مهزیار داده بود که این همه رنج و مشقت را بر خود هموار میکرد، چرا که روزنه امیدی در دلش بوده است.
در این لحظات پسر مهزیار گمان میکند که ایشان همان مطلوب و محبوب و گمشده اوست که جوان او را در آغوش میکشد و از او میپرسد چه میخواهی؟! پسر مهزیار میگوید: امام پنهان از چشم مردم را، و جوان میگوید: بل حجبه سوء اعمالکم.
در اینجا یادی کنم از مرحوم آیت الله بهجت قدس سره که میفرمود: «ما با اعمالمان رییس خودمان را زندانی کردهایم». بالاخره بعد از قرار نیمه شب و آمدن جوان در موعد، هنگامی که مقداری حرکت میکنند جوان نگاهی به آسمان کرده و میگوید: وقت نماز شب است. پیاده میشوند و نافله شب میخوانند، و نماز اول وقت – چه نافله شبی! و چه نماز صبحی! – درس آموزندهای است برای عاشقان و شیفتگان حضرت.
وقتی که به وادی مورد نظر میرسند، به احترام آن وادی و مقام از مرکب پیاده میشوند و پسر مهزیار که هنوز در حال و هوای اجتماع بیرون است، میپرسد مرکب خویش را چگونه رها کنم و به کجا ببندم؟ و جوان به او نهیب میزند که پسر مهزیار تو چه عاشقی هستی که من خیمه محبوب عالم و آدم را به تو نشان میدهم و تو میپرسی که مرکب خویش را کجا ببندم؟! رها کن مرکب را! در این وادی کسی پا نمیگذارد مگر ولی خدا. نگران مرکب خویش مباش.
هنگامی که به خیمه نزدیک میشوند جوان میگوید باید اجازه بگیرم، به خیمهای که از موی بافته بودند، داخل میشود و بیرون میآید و میگوید: پسر مهزیار خوشا به حالت که اجازه فرمودند؛ و از این فراز معلوم میشود حتی اولیای الهی و اصحاب و نزدیکان حضرت نگران موضوع «بدا» و مسائلی از این قبیل هستند و با اینکه طبیعتاً این پیک، اذن اولیه برای آوردن پسر مهزیار را داشته اما در لحظات آخر باز هم اجازه میگیرد و خوشحال میشود که آقا اجازه فرمودند.
پسر مهزیار میگوید: بعد از این همه سالهای طولانی لحظه دیدار فرا رسید و قلب من به شدت به تپش افتاد. پرده خیمه را بالا زدم و قدم به داخل خیمه نهادم، کف خیمه از رمل پوشیده بود، رو به روی در خیمه، به اصطلاح بالای خیمه تشکچهای انداخته بودند و دو پشتی که حضرت بر روی آن تشک چهارزانو نشسته بودند و با انگشت سبابه به رملهای کف خیمه اشاره میکردند. سلام کردم، و حضرت با کمال مهربانی جوابی نیکو و تمام به من عنایت کردند.
اما طبیعت قضیه این است که عاشقی زجر کشیده در مسیر ملاقات، احساس عجیبی دارد؛ احساس میکند عاشقی مظلوم است، احساس میکند محبوب او با اینکه توانایی پذیرش او را داشته و این ملاقات میتوانسته در این سالهای طولانی اتفاق بیفتد به او جفا شده. شاید احساس کند که مورد بیمهری واقع شده و … که با یک جمله نورانی، حضرت، ساختهها و بافتههای خیالی او را در هم میریزد و به او خطاب میکنند که یا ابالحسن! – ابالحسن کنیه علی بن مهزیار بوده – کُنّا نتوقعک لیلاً و نهارا … پسر مهزیار! ما شبانه روز منتظر تو بودیم، چه چیز آمدن تو را این قدر به تأخیر انداخت؟ با این جمله تمام ساختار ذهنی و خیالی پسر مهزیار خراب میشود، چه بگوید؟ اگر شما بودید چه میگفتید؟
بهترین جملهای که میشد گفت، همان بود که پسر مهزیار گفت: یا سیدی! لم اجد من یدلّنی علیک الی الآن؛ کسی را نیافتم که مرا به خدمت شما رهنمون گردد. جدای از قسمتهای بعدی گفتگو جواب پسر مهزیار در این موقعیت از نظر خودش جواب تام و تمامی است، اما حضرت با روشی کریمانه ذهن او را از ابهام و تاریکی بیرون میآورند و از این جا به بعد، دیگر مخاطب پسر مهزیار تنها نیست بلکه همه شیعیان مخاطب هستند، و برای آنکه پسر مهزیار زیاد آزردهخاطر نشود و دیگران هم در گرفتن این درس با او شریک باشند و تمام کسانی که میخواهند به خدمت آن حضرت برسند باید خودشان را با این میزان بسنجند که آیا مشمول فرمایش حضرت هستند یا نه.
فراز اول
حضرت میفرماید: ولاکنّکم کثرتم الاموال، بله پسر مهزیار آن کسی که امروز آن پیک را به دنبال تو فرستاد میتوانست ۲۰ سال پیش، این کار را بکند اما برای دیدن من باید امام زمانی بود، ولی شما درصدد زیاد کردن اموال خود بودید، کسی که نعمت به این بزرگی را میخواهد – یعنی در زمان غیبت میخواهد محضر آن نور مطلق برسد -باید امام زمانی باشد ولکنّکم کثرتم الاموال در حقیقت میفرماید: شما هنوز در قید و بند امور مالی خود هستید، رنگ دارید، رنگ دنیا، و این رنگ را باید از خود پاک کنید و این رنگ دنیا یا رنگ علاقه به دنیا، با رنگ امام زمانی بودن با هم یکجا جمع نمیشود. شما درصدد زیاد کردن اموال خود بودید، و ملاقات دلی میخواهد پر از محبت، پر از عشق به حضرت. وقتی عشق به حضرت تمام دل را فرا گرفت حکمت اقتضا میکند که محبوب و معشوق کسی را بفرستد و این یک دانه گوهر را که رنگ امام زمان علیه السلام به خود گرفته، در هر کجای دنیا باشد بیاورد و از جرعه وصل، او را سیراب کند.
فراز دوم
حضرت میفرماید: و قطعتم الرحم؛ در این فراز بُعد دیگر را مطرح میکند، یک رنگ دنیایی که با رنگ امام زمانی با هم خوانایی ندارد، و آن «صله رحِم و قطع رحِم» است. شاید در نگاه اول، ما صله رحم را ارتباط با اقوام و نزدیکان معنا کنیم و گرچه در همین جهت هم ما کاستیهایی داریم اما باید بدانیم که با دیدار اقوام و یا با برقراری تماس تلفنی با آنان تمام وظیفه خود را در مقابل خویشان خود انجام ندادهایم. گاهی یک بدگویی یا حتی دفاع نکردن از بستگان، ما را در زمره قاطع رحم قرار میدهد. یک عدم رسیدگی به مشکل نزدیکان ما را در صف قاطعین رحم مینشاند و خلاصه، صله رحم و قطع رحم دایرهای بس وسیع را شامل میشود و امام زمان علیه السلام شیعه را بیدار میکند که باید برای کسب فیض زیارت حجت الله از این مانع بزرگ عبور کنند و آن حضرت که دلی مهربان دارند، میخواهند همه شیعه با هم مانند یک فرد واحد باشند، چرا که:
فراز سوم
حضرت میفرماید: و تحیرتم علی فقراءِ المؤمنین؛ این فراز دستورالعملی عام برای همه مؤمنین است. مؤمنین را به تحیر نیندازید. در بعضی از نسخهها تجبرتم آمده است: یعنی فقرا و ضعفای مؤمنین را کوچک پنداشتید و شخصیت دینی آنان را ملاحظه نکردید، چون ضعیف بودند شما هم باری بر روی دوش آنها نهادید و ملاحظه ایمانشان را نکردید، در حالی که عملِ امام زمان پسند، آن بود که مؤمنین را فقیر و غنی یکسان ببینید و غنی در نظر شما بزرگتر و قابل احترامتر از مؤمن ضعیف و فقیر نباشد.
بالاخره وقتی علی ابن مهزیار این جملات را میشنود، روی زمین مینشیند و گریه سر میدهد و بر سر خود میزند و میگوید: التوبه التوبه سیدی! الاقاله الاقاله یا مولای! و هنگامی که علی بن مهزیار از جملات حضرت به کوتاهیهای خود پی برد، و از ناز به نیاز روی آورد، حضرت با کمال بزرگواری به او فرمودند: لابأس علیک یا ابالحسن!
جمال یار
گزارش علی بن مهزیار از شکل و شمایل حضرت چنین است: جوانی نسبتاً بلند قامت، زیبا و نمکین بود ابروهایش کشیده و فاصلهدار بود. بینیاش قلمی و کشیده بود و چشمانی سیاه و درشت و جذاب داشت. صفحه پیشانیش همانند ستاره تابان درخشش داشت و روی گونه راستش خال سیاهی مشاهده میشد موهای سرش صاف و نرم و سیاه بود و تا نرمه گوش فرو ریخته بود.
و این گونه حج علی ابن مهزیار به پایان رسید که تمام الحج لقاء الامام.
یادآوری
گمان میکردم بعد از اینکه مدتی علی ابن مهزیار در خدمت حضرت بوده و از نعمت زیارت حضرت برخوردار بود حضرت به او فرموده باشند که: پسر مهزیار! اگر میخواهی بروی، برو! ولی بعدها که در این زمینه بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که روز آخر، پسر مهزیار نگران و آشفته حال میشود و غم و غصه و ناراحتی عجیبی به او روی میآورد که الآن زن و فرزندان من چه میکنند؟ در چه حالی هستند؟ مشکلی دارند یا نه؟ و این نگرانی و اضطراب کاملاً در چهره او نمایان میشود، و گویا با بیقراری وارد خیمه حضرت میشود، و در این حال حضرت از او میپرسند که: پسر مهزیار! نگران و مضطرب به نظر میرسی، عرض میکند: مولای من! امروز نگران زن و فرزند خویش شدهام که چه میکنند؟ مشکلی دارند یا نه؟ و پسر مهزیار نگران بوده که قافله آن روز به سمت اهواز حرکت کند و او نتواند به همراه قافله به شهر و دیار خود برگردد، و در این جا حضرت میفرمایند: پسر مهزیار! میخواهی بروی، برو. وگرنه حضرت کریمتر و بزرگوارتر از آن هستند که به مهمان خویش بفرمایند که برو!
زمان خداحافظی، پسر مهزیار ۵۰ هزار درهمی را که همراه داشته، خدمت حضرت میآورد و از حضرت درخواست میکند که آن را به رسم هدیه بپذیرند ولی آن بزرگوار کریمانه این مبلغ را به علی بن مهزیار برمیگردانند و به او میگویند: راه درازی در پیش رو داری و گمان مکن که ما هدیه تو را نپذیرفتهایم، این مبلغ را من از تو میپذیرم ولی آن را به تو باز میگردانم، زیرا وقتی به اهواز رسیدی به این مبلغ نیاز خواهی داشت و با این شیوه کریمانه او را مینوازند.۱
پینوشتها
۱٫ اصل داستان در منابع متعدد نقل شده از جمله: کمال الدین شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۶۶ و الغیبه شیخ طوسی، ص ۲۶۴٫ برای آشنایی بیشتر ر.ک: مهمان یار، مؤسسه فرهنگی دارالهدی.
این مطلب بدون برچسب می باشد.