کد مطلب: ۹۵/۸۶/۹۷ بسم الله الرحمن الرحیم آنچه از مجموع روایات ائمه علیهمالسلام استفاده میشود این است که یکی از علوم اهلبیت علیهمالسلام علم منایا و بلایا است[۱] که این علم، شامل وقایع آینده تا روز قیامت است.[۲] اهلبیت علیهمالسلام این علم را به تعدادی از اصحاب سرّ خود نیز آموختهاند. در روایات، نمونههایی برای […]
کد مطلب: ۹۵/۸۶/۹۷
بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه از مجموع روایات ائمه علیهمالسلام استفاده میشود این است که یکی از علوم اهلبیت علیهمالسلام علم منایا و بلایا است[۱] که این علم، شامل وقایع آینده تا روز قیامت است.[۲] اهلبیت علیهمالسلام این علم را به تعدادی از اصحاب سرّ خود نیز آموختهاند. در روایات، نمونههایی برای علم منایا و بلایا ذکر شده است؛ از جمله در روایتی آمده است:
میثم تمّار به خانه امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد. به او گفته شد: حضرت خوابند. میثم با صداى بلند فریاد برآورد: «اى خفته! برخیز که به خدا سوگند ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد». امیرالمؤمنین علیهالسلام بیدار شدند و فرمودند: «به میثم اجازه ورود دهید». میثم همینکه وارد شد، همانسخن را تکرار کرد که: «ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد». حضرت فرمودند: «آرى؛ راست مىگویى. و بهخدا سوگند! دستها و پاها و زبان تو هم بریده خواهد شد. این درخت خرمایى که در کُناسه کوفه است، قطع و چهار بخش خواهد گشت و تو بر یکى از قطعات آن مصلوب مىشوى و حجر بن عدى و محمد بن اکثم و خالد بن مسعود، هر کدام بر یکى از قطعات دیگر، مصلوب خواهند شد».
میثم مىگوید: من با خود تردیدى کردم و گفتم: على از غیب به ما خبر مىدهد؛ لذا گفتم: «اى امیرالمؤمنین! این امر، اتفاق خواهد افتاد؟» فرمود: «آرى؛ سوگند به پروردگار کعبه، این عهدى است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با من گذاشته است». گفتم: «اى امیرالمؤمنین! چه کسى اینکار را با من انجام مىدهد؟» فرمود: «مرد شکمباره فرومایه و پسر کنیزک بدکاره، عبیدالله بن زیاد تو را خواهد گرفت».
میثم مىگوید: روزى دیگر که امیرالمؤمنین علیهالسلام به قبرستان کوفه مىرفت، من هم همراه آنحضرت بودم. از کنار آن درخت خرما گذشت و فرمود: «اى میثم! براى تو و این درخت، کار بزرگى درپیش است».
نقل شده است: وقتی عبیدالله بن زیاد والى کوفه شد و به آنشهر آمد، پرچمش به آن درخت گیر کرد و پاره شد؛ لذا فال بد زد و دستور داد آنرا بریدند. یکى از درودگران، آن درخت را خرید و آنرا چهارقسمت کرد. میثم مىگوید: به پسرم صالح گفتم: «قطعه آهنى بردار و نام من و پدرم را بر آن بنویس و بر یکى از تکههاى این درخت نصب کن». چند روزى گذشت. گروهى از بازاریان پیش من آمدند و گفتند: «اى میثم! با ما بیا پیش امیر برویم، تا از کارگزار بازار شکایت کنیم و بخواهیم او را از کار برکنار کند و کس دیگرى را بر ما بگمارد». من سخنگوى آنها بودم. وقتی سخن گفتم، عبیدالله از گفتار من شگفتزده شد. عمرو بن حریث به او گفت: «خداوند کارهاى امیر را اصلاح فرماید! آیا این کسى را که سخن مىگوید مىشناسى؟» گفت: «او کیست؟» گفت: «میثم تمار است. او دروغگویى است که وابسته به على بن ابى طالب میباشد که او نیز دروغگو است».
میثم مىگوید: عبیدالله بن زیاد به من گفت: «این شخص چه مىگوید؟» گفتم: «خداوند، امیر را به صلاح دارد. دروغ مىگوید. من راستگوى وابسته به على بن ابى طالبم که به حق، راستگو بود». عبیدالله بن زیاد به من گفت: «باید از على بیزارى بجویى و بدیهایش را یادآور شوى و نسبت به عثمان اظهار دوستى و نیکىهایش را بیان کنى؛ وگرنه دستها و پاهایت را مىبرم و تو را بر دار مىکشم». من گریستم. عبیدالله گفت: «از این گفتار من بدون آنکه به آن عمل کرده باشم گریه مىکنى؟» گفتم: «به خدا سوگند! نه براى گفتار تو و نه براى عمل تو گریه مىکنم؛ بلکه به سبب شک و تردیدى مىگریم که در آنهنگام که مولا و سرورم این موضوع را به من گفت در دلم آمد». عبیدالله بن زیاد گفت: «چه چیزى به تو گفت؟» گفتم: بر در خانه امیرالمؤمنین علىعلیهالسلام رفتم. به من گفتند: «ایشان خواب هستند». من فریاد برآوردم: «اى شخص خوابیده! برخیز که به خدا سوگند! ریش تو از خون سرت خضاب خواهد شد». فرمود: «راست مىگویى. به خدا سوگند! دستها و پاها و زبان تو نیز بریده مىشود و مصلوب مىشوى». من گفتم: «اى امیرالمؤمنین! چه کسى این کار را با من انجام مىدهد؟» فرمود: «مرد شکمباره فرومایه، پسر کنیزک بدکاره، عبیدالله بن زیاد».
میثم میگوید: عبیدالله سخت خشمگین شد و گفت: «به خدا سوگند! دستها و پاهایت را قطع مىکنم؛ ولى زبانت را نمىبرم تا دروغ تو و دروغ سرورت را ثابت کنم». عبیدالله بن زیاد دستور داد دستها و پاهاى میثم را بریدند و او را به صلیب کشیدند. میثم با تمام نیرو فریاد برآورد که اى مردم! هر کس مىخواهد از احادیث مخفیّ على بن ابى طالب علیهالسلام آگاه شود بیاید. مردم جمع شدند و میثم، احادیث عجیبی را نقل کرد. در اینهنگام عمرو بن حریث از نزد عبیدالله بیرون آمد که به خانه خود برود، آن جمعیت را دید و پرسید: «چه خبر است؟» گفتند: «میثم براى مردم از على علیهالسلام سخن مىگوید». او شتابان پیش عبیدالله برگشت و گفت: «خداوند امیر را به صلاح دارد. شتاب کن و کسى را بفرست که زبان این مرد را ببرد که از اینکه دلهاى مردم کوفه را بشوراند، در امان نیستیم و ممکن است آنان بر تو بشورند». عبیدالله به سربازى که بالاى سرش ایستاده بود نگریست و گفت: «برو و زبانش را قطع کن». سرباز پیش میثم آمد و گفت: «زبانت را بیرون بیاور که امیر به من فرمانداده است آن را قطع کنم». میثم گفت: «این پسر کنیزک بدکاره مىپنداشت که من و سرورم را دروغگو خواهد کرد. بیا این زبانم؛ آن را قطع کن». زبانش را بریدند و او ساعتى در خون خود طپید و درگذشت. سپس دستور داده شد جسدش را بر دار کشیدند. صالح (پسر میثم) مىگوید: «پس از چندروز به آنجا رفتم و دیدم او بر همان قطعه درخت بر دار کشیده شده است که آن قطعه آهن را در آن کوبیده بودم».[۳]
در روایتی دیگر نقل شده است: امیرالمؤمنین علیهالسلام بر در خانه نشسته بودند و حسنین علیهماالسلام کنار حضرت ایستاده بودند. ابن ملجم آمد و از کنار حضرت رد شد؛ ولی سلام نکرد. اصحاب عرض کردند: «آیا ابن ملجم را ندیدید که عبور کرد و به شما سلام نکرد؟» حضرت فرمودند: «رهایش کنید. به خدا قسم! او محاسنم را با خون سرم خضاب خواهد کرد». بعد ابن ملجم راهش را ادامه داد و به خانه قطام رفت.[۴]
همچنین در روایت دیگری نقل شده است: روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام به مغازه میثم تمار آمدند و او را به کاری گماشتند. در این موقع مردی آمد و از او خرما خرید. میثم به او گفت: «یک درهم بگذار و یک بسته خرما بردار». میثم بعد از انجام کار، متوجه شد درهمی که او گذاشته، تقلّبی است. جریان را برای امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت و حضرت فرمودند: «خرما برایش تلخ خواهد شد». طولی نکشید که دیدند مشتری آمد و گفت: «این خرما، تلخ است».[۵]
روایت چهارم، روایتی از اسحاق بن عمار است که گفت: شنیدم امام کاظم علیهالسلام به مردى خبر مرگ میداد. من با خودم گفتم: «آیا امام کاظم علیهالسلام میداند این مردى که شیعه آن حضرت است چه موقع خواهد مرد؟!» ناگاه دیدم امام کاظم علیهالسلام مثل کسى که غضب کند متوجه من شدند و فرمودند: «اى اسحاق! رشید که از مستضعفین بود داراى علم منایا و بلایا بود. اى اسحاق! امام که به دانستن این علم سزاوارتر است».[۶]
روایت پنجم، روایتی است که میثم تمّار را صاحب این علم معرفی میکند. روایت شده است: یک صبح جمعه، میثم تمّار با بعضی از دوستانش در کشتی بود که دید طوفانی شروع شد. گفت: «این ریح عاصف، حکایت از این میکند که الآن معاویه جان داد». این خبر را نوشتند تا خبر از شام رسید و معلوم شد که معاویه در همان ساعتی که میثم خبر داده بود، مرده است.[۷]
——————————————————————–
[۱]. مرحوم علامه مجلسی قدس سره در بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱۳۷، روایاتی را در زمینه علم منایا و بلایا ذکر کرده است.
[۲]. مرحوم علامه مجلسی در توضیح منایا و بلایا میفرماید: «علمت المنایا أی آجال الناس و البلایا أی ما یمتحن الله به العباد من الأمراض و الآفات أو الأعم منها و من الخیرات و الأنساب أی أعلم والد کل شخص فأعرف أولاد الحلال من الحرام» (بحارالانوار، ج۲۶، ص ۱۴۲).
[۳].بحار الانوار، جلد ۴۲، صفحه ۱۳۲٫
[۴].بحارالانوار، ج۴۲، ۲۷۲٫
[۵].مناقب، ج۲، ص۳۲۹٫
[۶].بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۲۶۵٫
[۷]. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۲۷٫