۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

  • 30 سپتامبر 2016 - 10:13
  • 886 بازدید
شعر : خاتم بی‌نگین  (خُلُق  ۳۸)
شعر : خاتم بی‌نگین  (خُلُق  ۳۸)

شعر : خاتم بی‌نگین (خُلُق ۳۸)

شعر : خاتم بی‌نگین ***** می آیم از رهی که خطرها در او گم است از هفت منزلی که سفرها در او گم است —– از لا به لای آتش و خون جمع کرده‌ام اوراق مقتلی که خبرها در او گم است —– دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست داغی چشیده‌ام که جگرها در او […]

شعر : خاتم بی‌نگین

*****
می آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است

—–
از لا به لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

—–
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است

—–
با تشنگان چشمه «احلی من العسل »
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است

—–
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است

—–
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است

—–
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است

—–
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها

—–
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر

—–
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر

—–
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟

—–
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

—–
عشق توام کشاند بدین جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر

—–
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

—–
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سرکنید

—–
ای زلف خون‌فشان توام لیله البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی الصلات

—–
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات

—–
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات

—–
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات

—–
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه حیات

—–
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم‌بسته و ماتیم و در ممات

—–
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند
دست بریده، جانب ام البنین برند

—–
خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما

—–
آن زخم‌های شعله‌فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی اکبر شما؟

—–
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنانِ خون علی اصغر شما؟

—–
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما

—–
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما

—–
با زخم خویش، بوسه به محراب می زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

—–
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره احزاب می‌کنی

—–
در مشک تشنه، جرعه آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟

—–
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»

—–
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوز? لب‌تشنگان شکست!

—–
شد شعله‌های العطشِ تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست

—–
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه لبانِ میِ الست

—–
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست

—–
بارانِ می گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف‌ها که دُر شدند

—–
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

—–
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود

—–
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

—–
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

—–
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مُهرش فریب بود

—–
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

—–
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

—–
تو پیش روی و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی زچاه

—–
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه

—–
امشب، شبی ست از همه شب‌ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه

—–
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه

—–
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه

—–
بگذار شام، جامه شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه سیاه

—–
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

—–
قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می یی که دهندش علی الدوام

—–
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام

—–
هنگامه برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام

—–
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!

—–
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام

—–
اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام

—–
با کاروان نیزه به دنبال، می‌رویم
در منزل نخست تو از حال می‌رویم

—–

علیرضا قزوه

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*